باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت : به دادم برسید حضرت والا ! امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت .دلم می خواخهد امشب معجزه ای بشود وبتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم . شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت .
عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ روبه رو شد و از او برسید چرا امروز صبح به باغبان من چب چب نگاه کردی واورا ترساندی ؟ مرگ جواب داد : نگاه تهدید آمیز نکردم .تعجب کرده بودم . آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب در اصفهان جانش را بگیرم .
چند وقت بود توی وبلاگ چیزی ننوشته بودم حالا هم نمی دونم چی بنویسم درباره مرگ نوشتم چون این روزها بهش فکر می کنم اصولا ما آدمها فراموش کاریم تا اینکه اتفاقی ما را هوشیار کند ..... خوب این چند هفته اتفاقهای خوب و بد زیادی برام افتاد .....
یک شب با یکی از دوستان بسیار عزیزم در خانه نشسته بودیم وگرم حرف زدن بودیم بدر بزرگم در کما بود ومن که با دوستم که خیلی هم دوستش دارم در مورد سینما وزندگی و خلاصه از همه جا حرف می زدیم یادم رفته بود که هر لحظه ممکن است بدربزرگ دیگر نباشد ..... تا صبح حرف زدیم تا خوابم برد تلفن زنگ زد دوستم خواب بود وزود گوشیرو برداشتم خواهرم بود داشت گریه می کرد .....
بگو کسی مرا بیدار کند
ولی آهسته
من توان حادثه را ندارم....
( بریا محمدی)
یک اتفاق خیلی خوب دیدن آران جاویدانی بود . قرار مون این بود که بهزاد دوگوهرانی که خیلی دوستش دارم بیاد وبا انیس و محمد رضا و آران بیایند بیش من . یکی دو ساعتی دور هم بودیم خیلی خوب بود . خیلی خوشحال بودم آران جاویدانی مردی خوش تیب ومهربان ودوست داشتنی و بامعرفت ( فیلم رئیس رو دیدم تحت تاتیر اونم!) کلی حرف زدیم (البته من نمی تونستم حرف بزنم چون جلوی آنها اصلا روم نمی شد درباره سینما حرف بزنم ) ولی کلی انگیزه بیدا کردم . بهزاد دوگوهرانی که خیلی دوست داشتنی و شوخ است و من کلی دارم با کیارستمی و لینچ مشکل داشت و کلی سر این موضوع خندیدیم .... خیلی روز خوبی بود . انیس و محمد رضا هم کلی درباره فیلم حرف زدند . حالا کلی انگیزه بیدا کردم برای فیلم ساختن وبه زودی می سازم ... ( قابل توجه کسانی که می گن الهام تنبله... )
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٠ ق.ظ توسط الهام
یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦
م ر گ
خوب؟ کی ؟ کجا ؟ ....
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٠ ب.ظ توسط الهام
شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
اگر می خواهی زنی را بفهمی گاه خندیدن به دهانش نگاه کن
اما برای ارزیابی یک مرد دیدن سفیدی هولناک چشمانش به گاه خشم
کفایت می کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۳ ب.ظ توسط الهام
یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
دو سکانس آخر فیلم سونات پاییزی
اینگمار برگمن
شارلوت : ( در قطار) پل لطف کردی که با من به بریتانی آمدی.تحمل تنهایی رو نداشتم . فکرمیکنم در بیندال کمی شوکه شدم . برخلاف انتظارم دخترم هلنا آنجا بود واز همیشه هم مریضتر بود . چرا اونمی تواند بمیرد ؟ پل تو فکر میکنی این طور حرف زدن نشانه بی رحمی است؟تو مرا خوب می شناسی مگه نه ؟ من هیچوت تورا دست تنها نگذاشته ام . هیچوقت قرارم را برای کنسرتی بر هم نزده ام. تو می توانی روی من حساب کنی مگر نه ؟
ایوا : ( تنها ) فقط باید خودم را تسکین بدهم . نمی شود همیشه انتظار داشته باشم که وقتی احساس درماندگی میکنم دیگران به کمکم بیایند . در واقع ما همیشه باید به آرامی گریه کنیم تا کسی صدایمان را نشنود .
شارلوت : ( در قطار) یک دقیقه گوش کن پل . نه نخواب . منتقدین همیشه می گویند که من نوازنده دست و دلبازی هستم . هیچکسی نمی تواند کنسرتوپیانوی شومان را گرمتر ازمن اجرا کند یا سونات بزرگ برامس را . من به خودم ظلم نمی کنم .میکنم ؟ تمام این افکار ابلهانه ناگهان با هم بهدر مغزم رژه می روند . پل نکند علت اینکه با من مخالفت نمی کنی این است که نمی خ.اهی مرا برنجانی ؟
ایوا : ( تنها ) مادر تنهای بیچاره . چه با عجله رفت . چقدر هراسان وپیر وخسته به نظر می رسید . صورتش چین افتاده بود و دماغش از زور گریه قرمز شده بود . حالا دیگر هیچوقت اورا نخواهم دید .اوراترساندم و از خود فراری دادم .
شارلوت : ( در قطار) پل آن دهکده کوچک را می بینی ؟ چراغهای توی خانه ها روشن شده و مردم به کارهایشان مشغول شده اند . یکی دارد شام حاضر می کند وبچه ها دارند مشقهایشان را می نویسند . احساس دلتنگی می کنم .همیشه دلتنگم . اما وقتی به خانه می روم میبینم شاید دلم چیز دیگری می خواسته .
ایوا : ( تنها ) بزودی هوا تاریک وسردمی شود . باید به خانه بروم و برای ویکتوریا وهلنا شام درست کنم . نمی توانم حالابمیرم .از خودکشی می ترسم شایدخدا می خواهد روزی ازمن استفاده ای بکند .بعد از آن اومرااز زندانم آزاد خواهد کرد .باید خودم را آماده کنم .
شارلوت : (در قطار) می دانی پل ؟ دخترم هلنا چشمان روشن قشنگی دارد .چشمانش به چشمان جوزف بیشتر شبیه است ووقتی من سرش را در دست نگهمیدارم میتواند نگاهش را در یک نقطه ثابت نگه دارد .چطور می تواند با این رنج زندگی کند ؟ زندگی من رویهمرفته عالی بود ه اما زندگی او ؟ برای من همه چیز به خوبی و خوشی گذشته پل .البته کمی احساس افسردگی میکنم اما به آن اهمیتی نمی دهم وحالم خوب می شود . نمی توان خودم را با خودشناسی به دردسر بیندازم .باید بدون آن زندگی کنم .
ایوا : (خودش را ورانداز می کند ) توداری به گونه ای ضربه می زنی ؟ داری در گوشم زمزمه میکنی ؟ آیا در این لحظه با من ؟ ما تورا هرگز ترک نخواهیم کرد .
شارلوت : ( لبخند می زند ) توآدم مهربانی هستی پل .بدون تو من چه می کردم ؟ وتو بی من چه می کردی؟ می دانی چقدر باید باویولونیستها یت سروکله بزنی ؟ می دانی آنها چطور غرولند می کنند و موقع تمرین چه صداهای کثیفی بیرون می دهند ؟
ایوا : چراغ اتاق هلنا روشن است . حتما ویکتوریا آنجاست ودارد بااو حرف می زند . این خوب است نشانه مهربانی اوست . دارد به او می گوید که مادرش رفته است .
اتاق هلنا /
ویکتور : هلنا چیزی هست که باید به تو بگویم . شارلوت امروز صبح رفت . ما دلمان نیامد بیدارت کنیم .توشب ناراحت کنند ه ای داشتی وبخاطر آن قرصها به خواب عمیقی رفته بودی بنابراین همانطور که گفتم تو را بیدارنکردیم .
هلنا چیزی می گوید
ویکتور : مادرت از ما خواست که از قول او از تو خداحافظی کنیم . عصبی ودرمانده بود .داشت گریه می کرد .
هلنا چیزی می گوید
ویکتر: ایوا رفته است که در هوای گرگ ومیش قدمی بزند . او کاملا آرام و خوشرو ست . فکر می کنم از اینکه شارلوت رفته خوشحال است .
هلنا چیزی می گوید
ویکتور : هلنای عزیز من نمی دانم .اومدتها برای این ملاقات با مادرش انتظار کشیده بود من دلم نیامد به او چیزی بگویم .وبنابراین کارها خوب پیش نرفت.
هلنا با مرارت بسیار چیزی میگوید
ویکتور: نمی توانم حرفت رابفهمم
(هلنا می لرزد و حرفش را تکرار می کند
ویکتور: می گویی که می خواهی .... چه می خواهی؟
(هلنا ناآرامتر از پیش آنچه را که گفته باز می گوید )
ویکتور : هلنای عزیزم باید سعی کنی آرام حرف بزنی وگرنه من احتمالا حرفت ر انمی فهمم .)هلنا جیغ می کشد ورفته رفته به تشنج شدیدی دچار می شود .بین جیغهایش قسمتهایی از جملاتی شنیده می شود . هلنا آنقدر لبهایش را گاز میگیرد تا از آنها خون می آید . چشمهایش حالت ملتمسانه ای دارند .(
ویکتور : ایوا فورا بیا به هلنا حمله دست داده عجله کن )جیغهای هلنا خشنتر وغیر انسانیتر می شود خودش را چنان با خشونت روی صندلی اینطرف وآنطرف می اندازد که صندلی از جا کنده می شود واوهم روی کف اتاق می افتد . بدنش کش وقوس می آید . دستهایش به سمت بیرون باز می شود و کفی سفید همراه خون از دهانش بیرون می آید . ایوا وارد می شود ودر حالیکه همراه با ویکتور بیهوده سعی می کند خواهرش را آرام کند به زور دارویی را از لابلای دندانهای کلید شده او در دهانش می ریزد .)
سکانس آخر
ویکتور : گاهی اینجا می ایستم و بی آنکه زنم بداند نگاهش می کنم او خیلی ناراحت است . چند شب گذشته را با ناراحتی سپری کرده است .نتوانسته بخوابد .می گوید هیچوقت نمی تواند خود را به خاطر راندن مادرش ببخشد .کاش می توانستم با او حرف بزنم . اما چه فایده . یک مشت کلمات خاک گرفته وعبارات تو خالی . باید بایستم و بی آنکه کاری از دستم بربیاید عذاب کشیدن او را تماشا کنم .
ایوا : داری میری بیرون ؟
ویکتور: فقط تا پستخانه می روم که یک بسته را تحویل بگیرم
ایوا : پس لطف کن و این نامه را هم پست کن
ویکتور : حتما . اوه برای شارلوت نوشته ای ؟
ایوا : اگر دلت خواست می تونی آنرا بخوانی .من یک دقیقه می روم پیش هلنا
ویکتور : (نامه را می خواند ) : متوجه شدم که با تو رفتار بدی کرده ام .به جای اینکه با عاطفه با تو طرف شوم با توقعاتم به سراغت آمدم . با تنفری تلخ که دیگر وجود ندارد به جانت افتادم . همه کارهایم اشتباه بود و می خواهم ازتو پوزش بخواهم .روح هلنا خیلی از روح من بزرگتر است .من ازتو چیزی می طلبیدم امااو به تو چیزی می داد . در حالیکه من از تو فاصله می گرفتم او با تو نزدیک بود . ناگهان به نظرم آمد که من می بایستی از تو مراقبت می کردم .گذشته ها گذشته و من دیگر نمی گذارم تو از پیشم بروی . نمی دانم این نامه به تو خواهد رسید یا نه و نمی دانم تو آن ر امی خوانی یا نه . شاید دیگر خیلی دیر شده باشد اما من امیدوارم که این کشف من بیهوده نبوده باشد . بالاخره ترحمی هم وجود دارد . منظورم آن امکان بزرگی است که برای از همدیگر مراقبت کردن وبه هم کمک کردن و عاطفه نشان دادن وجود دارد . دلم می خواهد بدانی که هرگز نخواهم گذاشت که از پیشم بروی یا از صحنه زندگیم محو شوی . می خواهم اصرار کنم و حتی اگر دیر شده باشد از اصرارم دست نمی کشم . به نظر من دیر نشده . نباید دیر شده باشد .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٦ ب.ظ توسط الهام
شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥
اگر به فرض که هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين(ع) نباشد، بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند، ميشود به «حسين» ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانهاش نشود؟ آيا چنين چيزي امكان دارد؟
دکتر علی شریعتی
ما داستان کربلا را از روز تاسوعا میدانیم و عصر عاشورا ختمش میکنیم بعد دیگر نمیدانیم چه شد! همین طور هستیم تا اربعین (آنجا شله ای میدهیم بعد قضیه دیگر بایگانی) و بعد سال دیگر باز همینطور و سال دیگر و سال دیگر باز همینطور. داستان کربلا، نه از آغاز تاسوعا- و یا محرم – شروع میشود، و نه به عصر عاشورا یا اربعین ختم میشود. اینستکه از دو طرف قیچیش کردیم، و آنرا از معنی انداختیم مثل قلبی که از داخل بدن در بیاوریم، دیگر قلب نیس. باید قلب را در سینه و اندام بزرگ بشری و در تسلسل عظیم یکدست تاریخ انسان بگذاریمش؛ آنوقت تپش پیدا میکند و آنوقت خون حسین، خون میشود.
الان از ان ماده تخدیری درست کرده ایم، و چه معجزه ای کرده اند!
حسین وارث آدم ص235 دکترعلی شریعتی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ توسط الهام
شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥
سینما یعنی سواری که وارد شهری می شود و ما چیزی از آن نمی دانیم او آرام آرام خود را از طریق حرکات و نگاههایش به ما معرفی می کند .
در میان اسرار نگارش نامرئی فیلمنامه شاهد توالی مشهور روزها و شبها هستیم که حکایت از زمان دارد حتی اگر حالت مصنوعی داشته باشد .در داخل صحنه ای که در روز اتفاق می افتد می توان چندین روز و ماه را جای داد.این حالت در صحنه ای که در شب روی می دهد بارها دشوارتر می شود .گذر یک شب به شب دیگر در مقایسه با گذر از یک روز به روز دیگر به مراتب سخت تر است هرگز دلیل این امر را ندانسته ام . در هر حال اغلب اوقات داشتن ضرباهنگی منظم میان شب ها و روزها داخل فیلم خوب است حال این ضرباهنگ از هر نوعی باشد این ضرباهنگ در ناخودآگاه جمعی مخاطبی که با او سر و کار داریم کاملا موثر می افتد وجود این ضرباهنگ اساسی است. شکستن هر نوع ضرباهنگ و توالی روزها و شبها حاصل کار را خراب می کند . شاید هم برای فیلم شکستی مطلق بیافریند . به سختی میتوان داستانی راکه ۸ یا ۱۰ ماه طول می کشد را در یک یا دو شب تعریف کرد . گذراز روز و شب و برعکس زمان را گسترش می دهد و سرعت سیرآن را فزونی می بخشد . البته هیچ قاعده ای وجود ندارد و این قاعده اصلی است اما دانستن این نکته لازم است که تناوب آهنگ دار روزها وشبها به طرز اسرار امیزی برای فیلم لازم است .البته باید اضافه کرد که این امر لازم است و لی کافی نیست .
داستانی که کسی تعریف میکند همان داستانی نیست که دیگری می شنود .
در هر لحظه باید این دستوالعمل بسیار مقدس را که اغلب فراموش می شود به یاد داشته باشیم :
چیزی که قراراست نشان دهیم اعلام نکنیم و چیزی را که دیده ایم تعریف نکنیم .
در فیلم پرسونا ساخته برگمن بی بی اندرسون به مدت ۸ دقیقه برای لیواولمان داستانی را تعریف می کند چهره او در این ۸ دقیقه برای یک لحظه هم پرده را ترک نمی کند سپس همان داستان را بی آنکه حرفی از آن افتاده باشد دوباره می شنویم اما این بار شاهد چهره لیواولمان هستیم برگمن در باره این فصل می گوید که در آغاز قصد داشت تدوینی کلاسیک به کار برد یعنی تصویر را به طور متناوب از چهره اندرسون به چهره اولمان برش بخورد و برعکس اما این نوع تدوین درست از کار در نمی آمد به همین منظور دو داستان را پی هم آورد و انی گونه نتیجه گیری می کند و حقیقت نیز همین است : داستانی که کسی تعریف میکند همان داستانی نیست که دیگری می شنود .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٥ ق.ظ توسط الهام
چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥
آمده ام در این بیابان که بتوانم داد بزنم
داوود و جمعه و محبوبه سه شخصیت فیلم حاتمی کیا هستند . داوود همان حاج کاظم است و جمعه همان سلحشور . داوود نماینده آرمانخواهان عاطفی و جمعه نماینده آرمانخواهان عقلانی . داوود در گذشته زندگی می کند و جمعه در آینده . داوود بسته فکر می کند ولی جمعه آزاد وباز . و در این میان محبوبه که همان مردم است همان دنیا است که آرمانخواهان می خواهند آن را تغییر دهند می خواهند آن را بهترین کنند و می خواهند مردم ر اخوشبخت کنند .
من فیلم روبان قرمز رو بیشتر از آژانس شیشه تی دوست دارم . آخرش رو دوست دارم هر چند که همیشه حاتمی کیا با داوود و حاج کاظم رای می ده و آنها را پیروز می کند و جمعه را رها می کند تا تماشا کند !!! داوود زمین محبوبه را پاکسازی کرده و آنجا را در واقع از آن خود می داند و حتی به محبوبه می گوید اینجا مقدس است و او را مجبور می کند تا کفشهایش را در آورد او با محبوبه همانطور برخورد می کند که دشمنان محبوبه ! ولی جمعه آرام وبا زبانی دیگر با او حرف می زند او را نصیحت می کند او را از آینده آگاه می کند و به او اینده را روشن می کند به او می گوید باید حقش را بگیرد و او را تحریک می کند تا حقش را از داوود بگیرد د رواقع او می خواهد بوسیله محبوبه ( مردم ) به آرزوهای خودش برسد و می بینیم در سکانس دوئل محبوبه آنها را با کفشی فریب می دهد ( همان انفجار ) ولی محبوبه دائم به سمت یکی از انها مایل می شود انگار چاره ای ندارد . هر کدام از این دو می خواهند محبوبه را تغییر دهند مگر آدم کسی را که دوست دارد را تغییر می دهد؟ همان را که هست باید دوست بداری نه این که تغییرش دهی . داوود وجمعه خودشان و عقایدشان را دوست داشتند نه محبوبه را . ..
در سکانس آخر حاتمی کیا داوود را به سمت چشمه می برد و لاک پشت در آب چشمه شنا می کند وبه سمت نقشی از محبوبه می رود....
یک سکانس.....
محبوبه کنار شنی تانک کز کرده و به خواب فرو رفته است .جمعه با دوچرخه وارد حیاط می شود .محبوبه وحشت زده بلر می خیزد .جمعه دوچرخه را پارک می کند . محبوبه در سکوت به او زل زده است.
جمعه : صبح به خیر
محبوبه همچنان خیره به جمعه است . جمعه نزدیک می آید دستی مقابل صورت محبوبه تکان می دهد .
جمعه : کجاهستی محبوبه خانم؟ ( محبوبه در سکوت ) چیزی شده ؟ ( جمعه دستی به هم می کوبد ) من آمدم جمعه.
محبوبه : اینجا جن زده است .
جمعه : جن ؟
محبوبه : آره
جمعه : حالا که داوود نیست می گی جن زده ؟
محبوبه : چی شد؟ ( جمعه سکوت می کند . محبوبه با تردید) مرد؟
جمعه : دلت می خواد مرده باشه ؟
محبوبه : اون دیوونه است .( با تمسخر) چشمه !
جمعه : ولی تو به دادش رسیدی .والا ممکن بود مرده باشه .
محبوبه : چه فکرهایی داشتم .گفتم میام خونه رو جارو میزنم شیشه ها رو می شورم.دوباره می شم محبوبه قدیم .( مصمم) من می خوام از اینجا برن تو کمکم می کنی ؟
جمعه : از من افغانی چه کاری بر می آد ؟
محبوبه دست رو تانک می گذارد .
محبوبه : این گنجرو بفروش !(جمعه کمی جا می خوره )خودت گفتی گنج منه .
جمعه به سمت دوچرخه اش می رود . محبوبه منتظر جوابی از جمعه است .جمعه به راه می افتهد. محبوبه به سمتش دویده و دوچرخه را می گیرد .
محبوبه : داری تنهام می ذاری ؟(جمعه سکوت می کند ) نصف این گنج مال تو ( جمعه می خندد محبوبه مایوس) پس تو دروغ گفتی .
جمعه : دروغ نگفتم.
محبوبه : پس چرا می خندی :
جمعه : از تقسیم سهمت می خندم.
محبوبه : کمه هر چی خودت می خوای بردار.
جمعه : من همه ش رو می خوام !
محوبه : پس من !
جمعه : توبرای چی می خوای ؟
محبوبه :می خوام یه جایی برم که یهخونه داشته باشه . یه حیاط یه چاه آب یه ننو ... ( جمعه غرق در کلام محبوبه .محبوبه ناگهان قطع می کند ) تو چرا پرسیدی ؟
جمعه : من هیچ سهمی از تانک نمی خوام .
محبوبه : پس چه مرگته ؟
جمعه : واقعا می خوای ازاینجابری ؟ ( محبوبه سرتکان می دهد ) مطمئنی ؟
محبوبه : اینجا دیگه جای محبوبه نیست. پر از مین و مخروبه . نه آبی نه چاهی .
جمعه : پس بذار فکر کنم .
محبوبه : همینجا فکر کن .
جمعه : من الان باید سر کار باشم .
محبوبه از مقابل دوچرخه کنار می رود .جمعه به راه می افتد . محبوبه خیره به رفتن جمعه است که ناگهان بر می گردد .
جمعه : آدرسشو می خوای ؟
محبوبه : آدرس کجا؟
جمعه : بیمارستان داوود .
محبوبه : وقتی برگشت می بینمش .
جمعه : اون گفت دیگه بر نمی گرده . حتی برای خداحافظی .
محبوبه جا می خورد. جمعه از خانه خارج می شود . محبوبه نگران به سمت در می رود .
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۳ ق.ظ توسط الهام
یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥
برسون
برسون یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ سینما ست او در سال ۱۹۰۷ به دنیا آمد و در ۲۱ دسامبر ۱۹۹۹ درگذشت او در آثارش سعی می کند تا به درون انسانها نفوذ کند و درون آنها را به تصویر بکشد . او کشمکش های درونی انسان را با خود در فیلم جیب بر به زیبایی به تصویر می کشد . در واقع برسون سعی داشت روح انسانها را و جدال روح آنها را در تنهایی با خوبی و بدی به تصویر بکشد .
اولین فیلم بلند برسون فرشتگان گناه بود که در سال ۱۹۴۳ ساخته شد این فیلم درباره راهبه ای است که بخاطر اعاده آبروی یک زن ایثار می کند . دومین فیلم بلند برسون خانمهای جنگل بلونی در سال ۱۹۴۵ است که این فیلم در مقایسه با فیلمهای دیگر برسون ضعیف است و شاید به این دلیل که مایه های مذهبی ندارد .در این فیلم بر خلاف فیلمهای دیگر برسون از بازیگر حرفه ای استفاده کرده .
خاطرات کشیش روستا در سال ۱۹۵۰ ساخته شد. یک محکوم به مرگ گریخته است یا باد هر کجا بخواهد می وزد در سال ۱۹۵۶ ساخته شد که داستان یک زندانی است که در سلول خود نقشه فرار می کشد و آن راعملی می کند . در این فیلم و در تمام فیلمهای برسون یک حسی مثل وجود دستی نامرئی و غیب احساس می شود انگار در تمام فیلم کسی تمام گره های زندانی را باز می کند و به او بطوری نامحسوس کمک می کند این احساس در تمام آثار برسون وجود دارد .
ناگهان بالتازار در سال ۱۹۶۶ ساخته شد که داستان خری است به نام بالتازار وانسانهایی که با او برخورد می کنند .در واقع این فیلم در تاریخ سینما بسیار کمیاب است .
موشت در سال۱۹۶۷ ساخته شد که با وجود مناظر زیبایی که در این فیلم می بینیم این فیلم بسیار تلخاست . فیلم داستان دختری ۱۴ ساله است که زندگی بسیار فلاکت باری دارد او در یک بعد از ظهر طوفانی به خانه مردی ولگرد کشیده می شودو به مرد اجازه تعرض می دهد . موشت تلخ ترین فیلم برسون است .
زن زیبا داستان مردی است که همسرش خودکشی می کند و او به زندگی گذشته اش فکر می کند .
چهار شب یک رویاپرداز ۱۹۷۱
شاید شیطان ۱۹۷۷
لنسودولاک ۱۹۴۷
و آخرین فیلم برسون پول در سال ۱۹۸۳ ساخته شد .
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ب.ظ توسط الهام
سهشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥
این روزها درگیر چند تا کار بودم که کلی گرفتارم کرده بود . یکی از اون کارها عکاسی از یکی ازدانشگاهها بود برای سایتشون . اولین روز با کلی احترام دم در ورودی دانشگاه ازم استقبال شد با اینکه یک پوتین پام بود ولی خانم انتظامات تشخیص دادند که شلوارم کوتاه است و با اینکه پاهام معلوم نیست ولی ایراد شرعی داره خلاصه که از مانتو و مقنعه ام هم ایراد گرفت فقط گفت خوب خدا رو شکر اهل آرایش نیستی .... بالاخره یک چادر سرمون کردند و رفتیم توی دانشگاه . رفتیم پیش رئیس و در مورد کار صحبت کردیم و رفیتم نامه بگیریم و کار رو از فردا شروع کنیم .....
فردا:
دم در ورودی این دفعه کلی تحویلم گرفتند اصلا هم اون خانمه ازم ایراد نگرفت البته این دفعه همه چیز تا نوک پاهام بود .... رفتم توی دانشگاه و شروع کردم عکس گرفتن .هنوز قدم سوم رو از دم نگهبانی بر نداشته بودم کهیک آقای محترمی جلوم ایستاد و گفت برای چی عکس می گیری منم با متانت نامه رو در آوردم و بهش نشون دادم اون هم کمی نگاه کرد وبعد ولم کرد برم... رفتم بالای یک تپه از خاک و سنگ که دم مسجد بود داشتم از اون بالا عکس می گرفتم که یکدفعه دیدم دم یکیاز دانشکده ها که اتفاقی داشتم از سر در اونجا عکس می نداختم کلی دانشجو نشسته رو زمین البته من نمی دونستم برای چی این بنده خداها نشسته اند رو زمین .چون نمی دونستم رفتم که بدونم . رفتم دیدم ای بابا این بیچاره ها چرا این جا نشسته اند بذار چند تا عکس یادگاری ازشون بگیرم . هی از دیوارا عکس انداختیم و از دانشجوهای بیچاره . داشتم واسه خودم تفریح می کردم که یکدفعه یکی از پشت تکونم داد برگشتم .... وای چشمتون روز بد نبینه یک آقای محترم تر از اولی بود . دادو بیداد که برای چی عکس می گیری گفتم ای بابا از دم در تا اینجا صد نفر بازخواستم کردند این هم مجوز برای عکاسی از رئیس دانشکده .. اما اون آقا اصلا گوش نمی کرد و دوربینم رو از گردن می کشید منم بنبرو گذاشتم به داد وبیداد و کولی بازی که وای گردنم شکست و.... دانشجو های بیچاره ای که روی زمین نشسته بودند با دیدن وضعیت من به سمت من اومدند تا منو نجات بدند اما اون آقای خیلی محترم که احتمالا تحصیلاتش فوق دکترا بود .. منو با تهدید و کلی فحش و بد وبیرا برد به دفترشون که بعدا فهمیدک حراست کل دانشگاه بوده البته از آدماش می شد فهمید ولی من کلا آدم با هوشی نیستم چون تازه اونجا بعد از کلی حرف و سخن فهمیدم که ای وای پس اون دانشجو ها که نشسته بودند رو زمین تحصن کرده بودند ؟ یعنی من کار سیاسی کردم ؟ نه بابا ؟ و شروع کردم به قسم خوردن که بابا من اصلا این چیزها حالیم نمی شه من فکر کردم اونا دارند بازی می کنند .... یکی از اون اقاهای محترم که توی اون دفتر بود ساکت بود و برعکس بقیه که داد می زدند هیچی نمی گفت و فقط به من نگاه می کرد . من هم که با کمال پرویی دوربین رو از دور گردنم در نمی اوردم حالا اونا هی می گفتند خانم دوربین رو باید تحویل بدید من هم می گفتم باید با هم ببینیم هر کدو رو که شما گفتید من پاک می کنم اونا هم می گفتند الا وبلا نمی شه حالا من توی دوربینم کلی عکس داشتم که کاملا خصوصی بود و خیلی زشت بود اگه اون آقایون اونا رو می دیدند به همین خاطر کلی مقاومت کردم تا کسی اونا رو نبینه . خلاصه که او نآقای ساکت بعد از کلی نگاه کردن همه رو بیرون کرد و به من تعارف کرد بشینم . کلی نصیحتم کرد و حرف زد من هم که تا اون موقع مثل این زنای سلیطه رفتار ککرده بودم یکدفعه تغییر هویت دادم و مثل خانمهای با شخصیت شدم . .. اون آقای مودب می خواست گولم بزنه اما نتونست من همه عکسایی رو که اون گفت رو پاک کردم اما دوربینم رو دستش ندادم . حالا دیگه مشکل حل شد و من هم فهمیدم که چه کار بدی کردم ! داشتم می امدم بیرون که همون آقایی که خیلی محترم بود دنبلم راه افتاد که باید بیای تعهد بدی . ای بابا تو چی کار داری من با رئیست مشکل رو حل کردم ... ول نمی کرد تازه اولش بازم گیر داده بو د باید منم عکسارو چک کنم .... وای نمی دونید چقدر این آدم مهربون بود که .... بالاخره از دستش در رفتم و با هر زحمتی بود از در دانشگاه بیرون اومدم دم در نگهبانی به اون خانم لبخند زدم و باهاش دست تکون دادم آخه به اون دیگه شکر می کردم ........
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٢ ق.ظ توسط الهام
شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥
رویارویی ستون فقرات فیلمنامه
پویایی رویارویی : هدف ها
رویارویی ستون فقرات فیلمنامه است لحظات بزرگی که داستانتان را به پیش می رود . رویارویی مواجهه نیروهای مخالف است : برخوردی همراه با رعایت وحدت زمان . رویارویی بر اساس کشمکش میان کنشها ی هدفمند شکل میگیرد : کسی چیزی را می خواهد وکسی دیگر نمی خواهد که او به آن چیز برسد . پس باهم درگیر می شوند .
چیزی : رسیدن به موقعیت داستانی تازه و متفاوت متمایز . یا حفظ همان موقعیت اولیه بدون تغییر .
رویارویی باید هدفهایی را برای کشمکش تعیین کند که :
1- مشخص و قابل لمس باشد
2- فوری باشد
3- برای تماشاگر زود جا بیفتد
حالا یک مثال می زنیم :
فرض کنید هدف یک شخصیت داستانی جلب نظر یا در واقع دوستی با زنی در همسایگی است زنی کم حرف با رفتاری خصومت آمیز. حالا بیایید همان موقعیت را در نظر بگیریم ولی هدف شخصیتمان قرض گرفتن ماشین زن است . این کنش نه تنها قابل فیلمبرداری است و تماشاگر بلافاصله در کش می کند بلکه پذیرش و دوستی آن زن را خیلی بهتر از هر انتزاع وکلی بافی نشان می دهد .
هدف خوب برای رویارویی آن است که بشود همین حالا به آن رسید در واقع حتی بهتر است که اقدام فوری برای رسیدن به آن لازم باشد . محدودیت زمانی جنبه اضطراری هر صحنه را بیشتر می کند .
همان موقعیت را در نظر بگیرید . اگر فکر شخصیتمان صرفا این باشد که چه خوب است اگر ماشین زن همسایه را یک روز قرض بگیرد دستمایه چندانی برای کار نداریم ولی اگر از طرفی بچه خردسال شخصیتمان ماده ای سمی خورده باشد و فوری رساندنش به بیمارستان مساله مرگ وزندگی باشد و ماشین زن هم تنها وسیله در دسترس خب رویارویی برای قرض گرفتن ماشین هم باید سریعتر اتفاق بیفتد . که این خود نکته مهمی را مطرح می کند . این ک رویارویی باید انگیره قوی داشته باشد . هدفی بیهوده بی انگیزه و ضعیف به ندرت ممکن است رویارویی را به اوج خود برساند .برعکس هدفی با انگیزه قوی سرعت رسیدن به داستانتان را به نقاط جدید اوج تنش بیشتر می کند . برگردیم به همان شخصیتمان و زن همسایه . شخصیتی که بچه اش در معرض مرگ است .مسلما انگیزه ای قوی دارد . برای گرفتن ماشین زن خواهد جنگید . ولی خود زن چطور او در کجایاین موقعیت قرار دارد ؟
مثلا آن خانه ساحلی را برای این اجاره کرده که زندان ایالتی درست در آن طرف رودخانه است وشوهرش آنجا زندانی است وقصد فرار دارد شوهر تصمیم گرفته که درست بعد از ظهر همان روز فرار کند . اگر زن و ماشینش آنجا نباشند همین که از آب بیرون بیاید به دست پلیس می افتد .
حالا واکنش زن در مقابل تقاضای شخصیت ما برای قرض گرفتن ماشین چیست؟ ..........
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۸ ق.ظ توسط الهام
